نوشته‌ها

مفهوم زمان از نگاه انسان مدرن

مفهوم زمان از نگاه انسان مدرن

ادبيات با زماني كار دارد كه چيزي جز خود بشر نيست، يعني زماني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم وبه تعبير هايدگر، زمان با آگاهي ما از زوال‌پذيري خودمان گره خورده است و در اشكال ادراكي بشر پنهان شده و به وضعيت بشر با خويش گره خورده است.

به تعبير برگ اريكسون نويسنده كتاب تاريخ زمان نخستين آموخته‌هاي يك كودك درك موقعيت‌هاي زماني و مكاني است.تا وقتي كودك به حركت و تكاپو نيفتاده است نيازي به درك زمان و مكان ندارد. اما به محض راه افتادن ضرورت درك مفاهيم «اينجا» و «آنجا» را احساس خواهد كرد. در واقع يك كودك از طريق زبان تصورات (گذشته‌ها) و انتظارات (آينده) را احساس خواهد كرد.

بديهي است درك يك انسان بالغ از زمان تا حدودي متفاوت از يك كودك است، زيرا يك انسان بالغ مي‌تواند تصورات روشني از پاره‌هاي زماني داشته باشد كه هرگز آن را تجربه نكرده يا نخواهد كرد.آنچه ما به عنوان زمان مي‌ناميم تركيب پيچيده و منشوري چندوجهي است كه معناي ناهمگوني از آن برداشت مي‌شود. اين واژه گاهي به معناي تداوم و گاهي به معناي وقت معين به كار مي‌رود.

آدمي قادر به چيره شدن بر زمان است، به همان صورت كه مي‌تواند آن را از دست بدهديا ذخيره نمايد. اما آنچه ما بر آن چيره مي‌شويم يا ذخيره يا از دست مي‌دهيم امري مبهم و ناروشن است.‌

در عصر حاضر زمان جزءلاينفك حيات هر فرد به‌شمار مي‌آيد و به همين دليل نيز انسان امروزي بيش از گذشته با پديده زمان دست به گريبان است. اين مساله تا آنجا قابل طرح است كه انديشيدن به زمان براي انسان امروزي به صورت امري اخلاقي مطرح مي‌شود. اما چنين رابطه‌اي نسبت به زمان براي انسان جهان كهن كاملا بيگانه به شمار مي‌آمد.

در زندگي مردمان اعصار گذشته، شتابزدگي بندرت ديده مي‌شد و تنها در جهان بردگان اين پديده قابل مشاهده بود و در واقع شتابزدگي از آرمان‌هاي يك شهروند به دور بود. زمان در عصر حاضر گاه به صورت فاعل و گاه به صورت مفعول به كار برده مي‌شود و اين به آن معناست كه زمان گاهي برما تاثير مي‌گذارد و گاهي از ما تاثير مي‌گيرد. وقتي زمان فاعل است انسان برده آن به شمار مي‌آيد و وقتي زمان مفعول شمرده مي‌شود انسان بر آن سروري مي‌كند.

هرچند بايد بر اين نكته تاكيد شود كه زمان حقيقي نه صرفا فاعل و نه مفعول است. در واقع مي‌توان چنين استنباط كرد كه تقريبا تمام نتيجه‌گيري‌هاي غلط پيرامون زمان از آنجا نشأت مي‌گيرد كه زمان را يا صرفا به عنوان امري عيني(object) يا صرفا ذهني (subject) در نظر مي‌گيريم.

زماني كه خورشيد يا ساعت نشان مي‌دهند عيني است، اما وقتي از طريق تغييراتي كه بر ما مي‌گذرد درمي‌يابيم، زماني ذهني است.اگر زمان را به عنوان يك نظام فراگير و نمادين در نظر بگيريم بايد به اين نكته توجه كنيم كه آن نظم و نظام فراگير و نمادين نه صرفا در مغز ماست و نه در واقعيت بيروني. به همين دليل اريكسون زمان را رازي سربسته و عمده‌ترين طلسم ناگشوده براي بشر مي‌داند.در بررسي زمان مي‌توان از دو حوزه وارد شد: حوزه ادبيات و ديگري حوزه علوم طبيعي.

بدون ترديد آن زمان ادراكي ـ عاطفي كه ادبيات، هنر و تاريخ وصف مي‌كنند با نگرش علوم طبيعي نسبت به زمان متفاوت هستند. حال اين سوال مطرح مي‌شود كه آيا هر دو حقيقت را مي‌گويند؟ مسلما وجوه مختلفي از زمان ادراكي به‌وسيله علوم طبيعي از يك‌سو و هنر از سوي ديگر مورد توجه و بررسي قرار مي‌گيرد و به تعبيري اشيا به رنگ شيشه عينكي مي‌شوند كه ما برچشم داريم.

به همين دليل نيز هنر به آن وجه از زمان كه علوم با آن درگير است، نمي‌پردازد و به عكس، علوم طبيعي نيز دقيقا به همين منوال عمل مي‌كند يعني به شيوه‌هاي مختلف از شناخت زمان به‌گونه‌اي كه هنر با آن درگير است دوري مي‌جويد.
تفاوت اين دو جهان به دليل تفاوت در زبان است. فهم ادبيات و هنر به تدارك و مقدمات خاصي نيازمند است اما فهم فرضيه‌هاي علمي يقينا مشروط به زبان علمي است كه گروه خاصي از افراد جامعه مي‌تواند نشانه‌ها و رموز آن را بفهمد.
براي علوم طبيعي زمان عيني است يعني ابعاد مكاني دارد اما ادبيات با زماني كار دارد كه چيزي جز خود بشر نيست، يعني زماني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم وبه تعبير هايدگر زمان با آگاهي ما از زوال پذيري خودمان گره خورده است و در اشكال ادراكي بشر پنهان شده و به وضعيت بشر با خويش گره خورده است.
در واقع هر انساني با سرعتي معادل چهار هزار و 500 تپش قلب در ساعت به سمت تجزيه شدن و پايان عمر اين جهاني خويش نزديك مي‌شود. در اين‌كه به سمت مرگ در حركتيم شكي نيست. در عين حال بشر داراي‌خودآگاهي است و از اين طريق درمي‌يابد زمان يا مي‌آيد يا مي‌رود و به عبارتي ديگر بشر به زوال‌پذيري خويش خودآگاهي مي‌يابد.
آگاه بودن به اين امر كه او در بين ساير انواع موجودات، موجودي تنهاست و محكوم است كه بار سنگين اين آگاهي را به دوش بكشد.با توصيفات صورت گرفته پيرامون زمان مي‌توان چنين بيان كرد كه زمان ميدان نبردي شده است كه متفكري چون سي پي اسنو آن را دوفرهنگ ناميده است. مقصود وي از اين اصطلاح از يك سو اشاره به ارزيابي روشن و منطقي- استدلالي علوم طبيعي از زمان است كه از منظر روانكاوانه عاري از مفهوم و معناست و از سويي ديگر توصيفي هدفمند، زنده، روزمره و روانكاوانه از شناخت زمان است كه نسبت به واقعيت‌هاي علوم طبيعي بي‌توجه است.
اين‌كه زمان از چنين تناقض‌هايي پرده برمي‌دارد جاي تعجب نيست، چراكه زمان از 400 سال پيش از ميلاد مسيح يعني از دوران تناقض‌هاي زنون اليايي در يونان باستان تا عصر مقولات متناقض كانت در 1700 ميلادي مفهومي بوده است كه تلاش مي‌كرده خود را از قيد و بندهاي تعقلي و منطقي برهاند.
تفاوت‌هاي بسياري ميان زمان مكانيكي و ادراكي بيان شده است كه از آن جمله مي‌توان به اين مساله اشاره كرد كه زمان مكانيكي همگون و عيني است، ولي زمان ادراكي ناهمگون و ذهني است. از سوي ديگر زمان مكانيكي يا فيزيكي با تصورات (گذشته) و انتظارات (آينده) كاملا بيگانه است. به تعبير دقيق‌تر جايگاه شناخت ذهني در درون زمان است، در حالي كه زمان‌سنج‌هاي مكانيكي در بيرون از زمان ايستاده‌اند و اين زمان‌سنج‌هاي دقيق فاقد حافظه و انتظار هستند.
بديهي است انسان نمي‌تواند زمان عيني را به جلو يا عقب بكشد، اما آگاه بودن به موجوديت خويش در زمان آزادي عمل بيشتري به او مي‌دهد. تجسم خويش در زمان آينده يا آرزوي پرواز به گذشته‌هاي دور ناشي از توانايي‌اي است كه در تجسمات بشر يافت مي‌شود و اين عمل چيزي جز احضار گذشته‌ها نيست